Skip to content
February 20, 2013 / zendani1

بــــاش آقاى پنـــــاهــى! بــــاش!

همراه روزهای تلخ سلام!
روزهای تلخ … روزهایی که تلخ بود … اما – هنوز – سیاه نبود!
رنگ داشت! خیابان ها هنوز در محاصره شور و امید ما بود!
دل همه انگار برای روزهایی که به رنگ شال تو در جشنواره فیلم مونترال، سبـــز سبــز بود، تنگ شده …

روزهایی به رنگ زندگی …
آن روزها گذشت و نه شور ماند و نه خیابان! حالا باز هم فقط مـــــــا هستیم که باقی ماندیم …
ما ماندیم و ایستادیم و سر تا پا همراهی شدیم …
درد "ندا"هایمان را رنگ زندگی زدیم تا سرزمینی را که با خون، بیگانه نیست را دوباره دل شکسته نبینیم …

و تو قدم به قدم این راه را با ما هم سفر و همراه بودی …
مثل همین چند روز پیش! که با خرس نقره ای جشنوارهٔ برلین برای جادوی قلمت در فیلنامه نویسی، باز هم یادمان آوردی که امید و حضور، تنها راه دوری از این همه تاریکی است …

و این پیروزی مهر تائیدی بود بر "تمام قد ایستادن" تو …
ایستادنی که "پرده" لحظه لحظه اش را به تصویر کشیده بود …
یک "نه" ی محکم! به حکم دادگاه ناعادلانه ای که تمام دنیا را به اعتراض علیه خود کشانده!

چنان که بازیگر زن فیلمت رو به جهانیان می‌گوید که نقش تو را بازی می کند! نقش همان قسمت تاریک از تو که از امید خالی شده است!
اما ما بازتاب تمام روشنی های توییم! تمام امیدهایی که تو پروراندی و مجال ندادی سردی رکود و ناامیدی وجودمان را از نور آزادی خالی کند …

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود …
اما هدف بالاتر از تمامی این سختی ها بود …
و تو یک طرفِ عبور از این سختی ها بودی … و هستی! و هستی!
حتی شنیدن این خبر که "خودکشی" به ذهن روشن تو خطور کرده، به سنگینی آوارِ جانفرسای تمام این روزهای گذشته است …

تو باید باشی … این مردم خسته و تنها … به سوسوی نور وجودت، به سوسوی نور جادویی نوشته هایت، به سوسوی مهر و آزادی قلبت نیاز دارند …
جا زدن در قاموس آزاده ای چون تو معنایی ندارد …
این خلاف تمام آموزه های روزهایی است که گذراندیم! درس هایی که به بهای خون ، آزادی، درد و ترس خریده شد! و تو یکی از آموزگارانش بودی …

باش …
باش و به دنیا نشان بده ما همدل تر و همراه تر از همیشه، دست در دست هم، هنوز امید و برابری و آزادی را فریاد می کنیم!
باش تا جهان ببیند و بداند:
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم …

سهیل پرهیزی
مسئول کمپین بین‌المللی حمایت از جعفر پناهی . Jafar Panahi
دوشنبه ۱۸ فوريه ۲۰۱۳ – ۳۰ بهمن ۱۳۹۱

مریم مقدم در نشست نقد فیلم «پرده» ساخته جعفر پناهی در جشنواره فیلم برلین می‌گوید: «من در این فیلم قسمت تاریک زندگی پناهی را مجسم می‌کنم،‌‌ همان قسمتی از او که دیگر از امید خالی شده است.»

http://www.radiozamaneh.com/culture/silver-screen/2013/02/14/24504

کامبوزیا پرتوی در پاسخ به این سوال که آیا پناهی به خودکشی فکر می کند گفت: "نه این که هر روز به آن فکر کند، اما وقتی به آدمی در اوج خلاقیت می گویند کار نکند، خودبخود و ناخودآگاه به مساله خودکشی فکر خواهد کرد."

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2013/02/130212_l44_panahi_berlin_pardeh.shtml

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: