Skip to content
September 24, 2012 / zendani1

صلح، صلح، تا آزادی

132411 10151244335260281 1393240157 o 1024x646 صلح، صلح، تا آزادی

جانم در می آمد وقتی با آن همه فشار مشتم را گره می کردم و هر روز و هر صبح فریاد می کشیدم “جنگ ، جنگ ، تا پیروزی” و هر چه عصبیت و اضطراب و نا آرامی از تبعیض‌ها و تحقیرهای خانه و کوچه و تله ویزیون بود توی آسمانِ دلگیرِ مدرسه پخش می کردم ، مثل بلندگوهایِ شیپوریِ دهن گشادِ چهار کنجِ حیاط ، مثل مامورین امور تربیتیِ همیشه خشمگین که ترویج ریا و دروغ می کردند .

در میان مشتم جای چهارهلال ناخن ، چنان پر خون به خط خطی‌های کف دستم اضافه می شد که تا ساعتی بعد گلویِ خش و آبِ دهانِ کف از یادم می رفت. قفلِ فک من اما تا شب، تا خواب، تا عمقِ رویا که نه، کابوس باقی بود و چنان قروچه ی دندان در تاریکای اتاق طنین انداز بود که صبح با گردِ استخوان بر زبان و اشک در چشم بیدار می شدم . عزا بود هر صبحِ دوباره که بایستی ” شیر سیاه صبحدم می نوشیدم”۱ و خاکستری پوش در تاریکی و سرما باز به آن حیاطِ لعنتی پا می گذاشتم و باز جیغ آلود- فریادی روانه ی همسایه‌های دیوار به دیوارِ همیشه خوابِ دبستان می کردم که: “جنگ ، جنگ ، تا پیروزی” . انگار که خروس بخواند‌شان برای بیداری، شاید بیداری، شاید روزی بیداری.

حالا که روانم پریش و دردم تمامی نمی گیرد و تلاش هر روزه‌ام تمرین کودکانه زیستن ، نه آنگونه زیستنِ تحمیلی که کودکانه زیستنی به انتخاب است ، بربلندای شهرِ پسِ پنجره می روم و نه با مشت گره شده که با دستهایی به مثابه ی بال، گشوده و فراخ شده ، از اعماقِ قلبِ هنوز عاشقم و ذهنِ مفتخر به قلبِ عاشقم فریاد می کشم: ” صلح، صلح، تا آزادی”

۱. اشاره به تصویری از شعر پل سلان

مرضیه وفامهر 

سوم مهر ماه یکهزارو سیصد و نود و یک خورشیدی/ تهران

 

صلح، صلح، تا آزادی Source: Sepidedam.Org

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: